بچه که بودم خواب را خیلی دوست داشتم! نه اینکه خواب را دوست داشته باشم، آن نیم ساعت قبل خواب را دوست داشتم که همه میخوابیدند و من میتوانستم در آرامش کامل با چشمانی بسته در دنیای رویاهام غرق شوم و به هر آنچه که میخواستم برسم. رویاهایم رفته رفته تغییر میکردند از بازیهای کودکی تا سه بچه دوستداشتنی! یک خانه آرام! یک ماشین خوب! یک کار عالی! اختراع چیزی که دنیا را دگرگون خواهد کرد!
گاهی بعضی رویا
[سه نیمه شبِ جمعه. به وقت تصمیم...]
.
روز به روز یادداشتهایی از قبیل «از حاشیهی امنت بیرون بیا و تجربه کن» توسط مردم در تلگرام و اینستا دست به دست میشود. اما چیزی که این متنها به شما نمیگویند این است که بیرون آمدن از حاشیهی امن درد دارد! استرس دارد! اضطرابِ مداوم و معدهدردی که تا کمر خمتان میکند، حالت تهوعی که مدام پس زده میشود و سرگیجهای که لبِ سکوی پرش به سراغتان میآید و انتخاب راه
من از آنهاییم که روزهای تولدم غم عالم میریزد توی دلم! از آنهایی که چند ماه قبلش استرس میگیرند! از آنهایی نیستم که بتوانم خودم را قانع کنم که تجربههایم زیاد شده و این یک شروع جدید است و این حرفها! من بیاغراق از روزهای جوانیم نهایت لذت را میبرم و بیهیچ تعارفی از روزهای پیری یا حتی میانسالی بیزارم! این سالها نتیجهی تمام این حسها گذراندن یک روز از سال به افسردگی و حسرت بوده است اما ام